آماندا:
تو مثل پدرت میشی. یه روز بلند میشی و میری و دیگه برنمیگردی.
تام:
شاید. ولی حداقل تا وقتی اینجام، دارم خفه میشم.
(الگو: اتهام و اعتراف همزمان؛ فشار عاطفی خانوادگی)
«باغوحش شیشهای» – تنسی ویلیامز
در چالش دیالوگبازی، هر روز یک دیالوگ میخانیم از نمایشنامهنویسان بزرگ. و بعد محض مشقبازی دیالوگ جمع میکنیم. شما هم میتوانید همراه شوید. برایمان بنویسید امروز چه دیالوگ جالبی شنیدید، گفتید یا خیال کردید؟