چالش دیالوگ‌بازی- ۵

  استراگون: بیا بریم. ولادیمیر: نمی‌تونیم. استراگون: چرا؟ ولادیمیر: داریم منتظر گودو می‌مونیم.   (الگو: تکرار، پوچی، و دیالوگِ بدون پیشرفت) «در انتظار گودو» – ساموئل بکت در چالش دیالوگ‌بازی، هر روز یک دیالوگ می‌خانیم از نمایشنامه‌نویسان بزرگ. و بعد محض مشق‌بازی دیالوگ جمع می‌کنیم. شما هم می‌توانید همراه شوید. برایمان بنویسید امروز چه دیالوگ […]

چالش دیالوگ‌بازی- ۴

  آماندا: تو مثل پدرت می‌شی. یه روز بلند می‌شی و می‌ری و دیگه برنمی‌گردی. تام: شاید. ولی حداقل تا وقتی اینجام، دارم خفه می‌شم.   (الگو: اتهام و اعتراف همزمان؛ فشار عاطفی خانوادگی) «باغ‌وحش شیشه‌ای» – تنسی ویلیامز   در چالش دیالوگ‌بازی، هر روز یک دیالوگ می‌خانیم از نمایشنامه‌نویسان بزرگ. و بعد محض مشق‌بازی […]

چالش دیالوگ‌بازی – ۳

  مارتا: تو یه هیچی هستی. یه هیچیِ تمام‌عیار. جورج: آره… و تو با یه هیچی ازدواج کردی.   «چه کسی از ویرجینیا وولف می‌ترسد؟» – ادوارد آلبی (الگو: حمله و پذیرش تلخ؛ دیالوگ به‌عنوان سلاح)     در چالش دیالوگ‌بازی، هر روز یک دیالوگ می‌خانیم از نمایشنامه‌نویسان بزرگ. و بعد محض مشق‌بازی دیالوگ جمع […]

چالش دیالوگ‌بازی – ۲

بیف: من نمی‌خوام رهبر باشم. نمی‌خوام رئیس بشم. فقط می‌خوام بدونم کی‌ام. ویلی: تو یه آدم بزرگی، بیف. تو یه آدم بزرگی.   «مرگ فروشنده» – آرتور میلر (الگو: تضاد بین واقعیت و توهم پدر؛ تکرار و انکار)   در چالش دیالوگ‌بازی، هر روز یک دیالوگ می خانیم از نمایشنامه‌نویسان بزرگ. و بعد به مشق‌بازی […]

چالش دیالوگ‌بازی – ۱

سیتن: خداوندگارا، شهبانو مرده است. مکبث: روزی می‌بایست می‌مرد. زمانی می‌بایست این خبر را می‌آوردند. فردا و فردا و فردا، می‌خزد با گام‌های کوچک از روزی به روزی تا که بسپارد به پایان رشته‌ی طومار هر دوران. و دیروزان و دیروزان کجا بودست ما دیوانگان را جز نشانی از غبار اندوه راه مرگ. فرومیر، آی، […]